تبلیغات
نور - The Light
یکشنبه 17 مهر 1390

11:11

   نوشته شده توسط: انسان    

قسمت اول

سلام، در ابتدا شاید تعجب کنید که چرا دارم مینویسم؟ مگر خداحافظی نکردم؟ مگر این وبلاگ پایان نپذیرفته؟ من هم این فکر را میکردم، ولی دیدم کاری که میخوام انجام بدهم اینه که بنویسم، و این بار آنچه خواهم نوشت تولد تازه ای برای من است. در وبلاگ گل هزار برگ هم خواهم نوشت ولی گمان میکنم آن محل را بیشتر برای نوشته های ادبی سورئالیستی ترجیح خواهم داد تا این محل. شاید حتی در وبلاگ کالبد اختری شروع به نوشتن نوشته هایی درباره موضوعات دیگر نمایم، شاید هم نه. ولی اکنون که حضور دارم، حس خوبی دارم چون شهامتم را فراخوانی کردم تا بر خلاف باورهای سطحی خودم که کارشان منع کردن من هستند، آنچه میدانم یا گمان میکنم میدانم را با شما به اشتراک بگذارم. در عین حال ترس شدیدی دارم و حسی که مرا منع میکند. علت اینکه چرا این کار را خواهم کرد، را خود میدانم. شاید علتی نیست. ما به این جهان به دیده علت و معلول مینگریم و البته باید چنین باشیم چرا که در دنیایی که علتی نباشد آنگاه باور انسانیمان در ذهن سطحیمان در معرض خطر قرار میگیرد. ولی من میخواهم چنین بیندیشم که علتی برای کار من نیست. فقط عمل من وجود دارد. احساس ترس واهیی دارم و با اینحال حاضر به انجام این کار شدم. برای خودم بسیار خنده دار است زیرا در لحظات اوج هشیاریی که در طول روز تجربه میکنم پوچی باورهایی که در این زمینه دارم را لمس میکنم ولی عادت انسانی من، تمایل به فراموشی است و البته طبیعی میباشد. آنچه در آن لحظه ها در می یابم اگر همراه با بیداری نباشد چگونه میتواند به من منتقل شود؟ چون بیداری جوهر آن است، همه چیز دیگر رنگ و لعابی است که بر خود گرفته. پس اکنون مینویسم تا بار دیگر، مسلح به شهامت، خود را و آنچه با خود میکشم  در حالی که ترسهایم مرا به لبه دره ای که برای خود شدن و خود ماندن می بایست از هر آنچه غیرخود است خود را سبک گردانم، ببرم. شاید این کاریست که انجام می دهم تا دریابم برای سبک شدن باید سقوط کنم. آنچه باقی می ماند هنگام بیداری با خود به همراه خواهم داشت. شاید این هم بخشی از بازی "من" است. آمده ام تا سرحد مرگ بازی کنم. یا من خواهم ماند، یا "من".

اکنون میخواهم با شما درباره یک پدیده صحبت کنم. اولین باری که شروع شد در سال 2007 بود. من ناخودآگاه به ساعت نگاه میکردم و ساعت 11:11 بود. هنگامی که در خیابان بودم باز این عدد را در پلاک ماشین ها، شماره تلفن ها و جاهای دیگر میدیدم. ابتدا متوجه این قضیه نبودم و سطح هشیاری من آنقدر نبود که از خود سوال کنم چرا این عدد را بارها میبینم. و جالب اینکه حتی در ساعتهایی که زمان درست را نشان نمیدادند این عدد را میدیدم. تا اینکه یک روز متوجه این قضیه شدم و اینکه به دفعات چیزی باعث شده تا من سرم را به سمت به خصوصی برگردانم یا به جای به خصوصی نگاه کنم و عدد را ببینم. مدتی خواستم تا این عدد را نبینم و به این امر توجه نداشتم. مشاهدات من با همان شدت ادامه داشت. کاملا سردرگم بودم و نمیدانستم که چرا این اتفاق می افتد. آیا من باعث آن شده ام؟ ولی من کوچکترین ایده ای درباره این موضوع نداشتم. حس بسیار عجیبی بود. مثل یک حضور. و این پدیده بارها و بارها، روزها در پی روزها و ماهها در پی ماهها ادامه داشت تا اینکه به سال رسید. در آن نقطه از زمان من شروع به دیدن اعداد دیگری کردم که بعدا برای شما خواهم گفت. اما بخشی از این اعداد اینگونه بود 12:12، 10:10، 22:22، 23:23. دوره بسیار پرسشگری را در آن زمان گذراندم و کوچکتری ایده ای درباره آنچه میخواست اتفاق بیفتد و فهمیدم نداشتم.

ادامه دارد


برچسب ها: 11:11 ، 1111 ،

یکشنبه 20 شهریور 1390

گل هزار برگ

   نوشته شده توسط: انسان    

گل هزار برگ - Lotus of The Thousand Petals


دوشنبه 24 مرداد 1390

پایان

   نوشته شده توسط: انسان    


خداحافظ


پنجشنبه 16 تیر 1390

رویای رویا

   نوشته شده توسط: انسان    

شاخه ای می چینم، می دمش دست زمان

تا به هر ثانیه، رنگ و بویی بدهد!

می روم در پس یک راه دراز

فارغ از همهمه های اطراف،

می نشینم لب یک حوضچه ای

که به فواره ی یک روح بلند، آرزو می بیند!

همه چیز آرام است، غرق یک مستی گرم

می روم تا ته آن بودن سبز،

خالی از هر چیزی

که مرا در طپش ثانیه ها آویزد.


یکشنبه 12 تیر 1390

گمان می کنی...

   نوشته شده توسط: انسان    


































مرد در ذهن خود زمزمه کرد "دوستت دارم...فرقی نمی کند مرا دوست داری یا نه" در نگاهش شراره آتشی را می دیدی که اگر برافروخته می شد خرمن گمان تو را در آنی می سوزاند. ده سال پیش روزی خواب بود. از خواب برخواست و خود را خواب دید. "من کجا هستم؟" با خود گفت، کافی بود خود را بشنود. با خود گمان کرد اگر هیچ جا نباشد، می تواند همه جا باشد. سیر زمان را نگریست و از خود پرسید "کی؟" با خود گمان کرد اگر هیچوقت نباشد، می تواند همیشه باشد. او می تواند، می توانست، توانسته بود، "چه فرقی می کند؟" با خود گفت. ده سال پیش او از خوابی برخواسته بود تا خود را خواب ببیند. با خود اندیشید "گمان می کنی اگر روزی بیدار شوی چه خواهد شد؟ بیدار میشوی و می فهمی همیشه بیدار بوده ای" سپس خندید. سی سالگی اش را تصور می کرد. اگر روزی سی ساله شود چگونه خواهد بود؟ آیا داغ زمان او را آبدیده خواهد کرد؟ چگونه است که می توانی مرد باشی؟ قلبش را نگریست. شاید اگر نزدیک می بودی و گوش می سپردی صدایش را می شنیدی. نمی دانم چه خواهد گفت. مهم نیست. مطمئنم کلمات را یارای بیانش نیست، ولی وقتی به همه انسانها می رسید، زمزمه اش را می شنیدی که تک تک آنها را می خواند "دوستت دارم...فرقی نمی کند مرا دوست داری یا نه" مرد می خواست انسان باشد.


چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390

وقتشه بیدار شی

   نوشته شده توسط: انسان    


 بیدار شو


جمعه 10 دی 1389

همه چیز بهترین است

   نوشته شده توسط: انسان    نوع مطلب :کُوان ذِن ،

Everything Is Best

همه چیز بهترین است


When Banzan was walking through a market he overheard a conversation between a butcher and his customer.

هنگامی که بانزان از میان یک بازار گذر می کرد مکالمه ای را میان یک قصاب و مشتری او به صورت تصادفی شنید.

"Give me the best piece of meat you have," said the customer.

"بهترین تکه گوشتی را که داری به من بده،" مشتری گفت.

"Everything in my shop is the best," replied the butcher. "You cannot find here any piece of meat that is not the best."

"همه چیز در فروشگاه من بهترین است،" قصاب پاسخ داد. "تو نمی توانی در اینجا هیچ تکه گوشتی را بیابی که بهترین نیست."

At these words Banzan became enlightened.

با این کلمات بانزان به بیداری رسید.


برچسب ها: ذن ، کوان ،

دنبالک ها: Everything Is Best ،

دوشنبه 15 آذر 1389

میتوانی

   نوشته شده توسط: انسان    

میتوانی در من رها شوی، به سان باد در میان شاخه ها
میتوانی مرا رها کنی، و من به سان برگی در باد، دوان میروم
میتوانی مرا صدا کنی، چونان پژواکی در کوهها تا صدایت را تا ابد بشنوم
میتوانی مرا بشنوی، قطره ای هستم سالهاست بر سنگ دلت می نوازم
میتوانی مرا لمس کنی، و جانم را در نوازشی بستانی
میتوانی مرا لمس کنی، وقتی چشمانم در تلاقی چشمانت تو را در آغوش میکشند
میتوانی مرا ببوسی، و اشکهایم را بچشی
میتوانی مرا ببوسی، تا دنیا را ببوسم
میتوانی مرا رها کنی؟، نمیتوانم زنجیر نگاهت را از خود باز کنم
میتوانی مرا صدا کنی؟، در سکوتی خیره وار به خواب رفته ام
میتوانی مرا بشنوی؟، در خلأ غمها غوطه ورم
میتوانی مرا لمس کنی؟، تنم زمستان آرزوهاست
میتوانی مرا زمزه کنی، و یادآورشوی مرا آنچه از من باقیست
میتوانی مرا زمزمه شوی، و به سان ذکری مرا به او رهیابی
میتوانی مرا سیراب کنی، به سان سینه های رسیده در دستان نوزادی تشنه زندگی
میتوانی مرا سیراب کنی، و درونم را غرق محبتت سازی
میتوانی مرا بیاموزی، صبر به مانند دختری که در عشق نمیگنجد
میتوانی مرا بیاموزی، و من تو را نوای عشق می آموزم
میتوانی مرا بیازمایی، برگه سفید تو خواهم بود
میتوانی مرا بیازمایی، و من بسان بالهای کبوتری تو را از چنگال عقاب زمان میرهانم
میتوانی مرا باور کنی، من تو را زندگیهاست در جستجویم
میتوانی مرا باور کنی، آنگاه در دریای قلبت ساحلی خواهم یافت
میتوانی آغاز کنی، و مرا پایان دهی

حلقه های درخت وجودم را بنگر، تا همه آنچه را گفتم حک شده بر آن بیابی
در سایه وجودم بنشین، بر من تکیه ده
لحظه رهایی تو فرا رسیده است
در من رها شو


پنجشنبه 29 مهر 1389

پایان زندگی

   نوشته شده توسط: انسان    نوع مطلب :خوابهایم ،

امروز صبح خواب دیدم در جایی هستم که خانه ماست. اتفاقی برای زمین افتاده و زمین رو به نابودی است. یادم می آید که پدر و مادر و خانواده ام در خانه بودند. یکی از خواهرانم نیز در خواب بود و به نظر کوچکتر از الان بود در حالیکه او از لحاظ سنی از من بزرگتر است. در کنار من بود. به ناگهان مثل اینکه درون آسانسور بوده و به ناگهان بالا برویم بر ما فشار وارد شد. زمین حرکتی چنین داشت. من دست خواهرم را گرفتم تا از او حمایت کنم. در این فکر بودم که امکان دارد زمین حرکتی خلاف داشته باشد و ما به سقف برخورد کنیم. خواهرم را به درون کمد و لابلای ملافه ها بردم تا آسیب نبیند. در درونم میدانستم که چه اتفاقی افتاده ولی از پدرم هم پرسیدم که آیا زمین از مدارش خارج شده است؟ و او این امر را تأیید کرد. زمین بی هدف به سمتی میرفت. در این فکر بودم که امکان دارد به جسم دیگری در فضا اصابت کند. همه چیز بی هدف بود. در خودم میگفتم که این پایان است و منتظر مرگ و پایان زندگی بودم. زندگی انسانی دیگر معنایی نداشت و در شرف پایان بود. دیدم که همه اعضای خانواده به خواب رفتند. شاید برای اینکه نمیخواستند در لحظه متلاشی شدن زمین بیدار باشند یا نمیخواستند در حال انتظار رخ دادن اتفاقی ناگهانی بیدار بمانند. من بیدار بودم از درون خانه از میان پنجره ای فضا را میدیدم و حرکت زمین در فضای بیرون را نظاره میکردم که بی هدف میرود. همه زندگیم از مقابل چشمانم گذر کرد. نمیخواستم بمیرم ولی چاره ای نداشتم. غمگین بودم که چیزهایی بدیهی را تجربه نکرده ام و دیگر فرصتی نبود. در آن لحظات پایانی هیچ یاور و کمک کننده ای وجود نداشت. حتی مفهوم خدا برای من وجود نداشت و من اتفاقی تصادفی در جهان بودم که هر لحظه امکان داشت مرگ را تجربه کند. پنجره اتاق را نگاه کردم و در فضا سیاره ای غول پیکر مشابه زمین دیدم و زمین با سرعت به سمت آن میرفت. اضطراب و ترس مرا فراگرفت و در خانه به دنبال پناهی میگشتم ولی میدانستم که اگر سیاره ای چنین بزرگ با زمین اصابت کند هیچ چیز در امان نیست و دانستم که دیگر پایان کار است ودیدم که سیاره از درون منظر پنجره بزرگ و بزرگتر میشود و من رفتم و در کنار خانواده ام دراز کشیدم.
خواب در اینجا پایان یافت و در صحنه ای دیگر خودم و خانواده ام را در سفینه ای فضاپیما یافتم که به سیاره ای دیگر که توسط انسانها برای زندگی و اقامت مهیا شده بود پرواز میکرد و داشتیم به قرارگاه اصلی انسانها در آن مکان میرفتیم. در خودم میگفتم که شاید نتوانیم بر سطح این سیاره گردش کنیم ولی میتوانیم درون ساختمانها به زندگی ادامه دهیم. به درون ساختمانها وارد شدیم. وقت غذاخوردن بود و همه در سالنی بزرگ جمع بودند و افرادی غذا را از پله هایی به درون سالن میبردند. متوجه شدم غذاهایی هم بر روی پله ها قرار داده شده و مقداری از سیب زمینیها را خوردم و وارد سالن شدم. دو دختر یکی با موهای مشکی و دیگری با موهای قرمز متوجه من شده بودند و با من صحبت میکردند ولی من به هیچ کدام از آنها علاقه ای نداشتم.
در آن محل آینه ای با قاب طلایی و شکلی بیضوی وجود داشت ولی به یاد ندارم که انعکاس خودم را در آن دیده باشم.
- پایان خواب


برچسب ها: خواب ،

سه شنبه 6 مهر 1389

راه حقیقی

   نوشته شده توسط: انسان    نوع مطلب :کُوان ذِن ،

The True Path

راه حقیقی


Just before Ninakawa passed away the Zen master Ikkyu visited him. "Shall I lead you on?" Ikkyu asked.

درست قبل از درگذشت نیناکاوا، استاد ذِن ایکیو به ملاقاتش رفت. "آیا میخواهی راه را نشانت دهم؟" ایکیو گفت.

Ninakawa replied: "I came here alone and I go alone. What help could you be to me?"

نیناکاوا پاسخ داد: "من تنها آمدم و تنها خواهم رفت. تو مرا چه کمکی میتوانی باشی؟"

Ikkyu answered: "If you think you really come and go, that is your delusion. Let me show you the path on which there is no coming and no going."

ایکیو پاسخ داد: "اگر می پنداری تو براستی می آیی و می روی، آن پندار بیهوده تو است. بگذار آن راهی را نشانت دهم که در آن هیچ آمدن و رفتنی نیست."

With his words, Ikkyu had revealed the path so clearly that Ninakawa smilled and passed away.

با کلماتش، ایکیو راه را چنان آشکارا نمایانده بود که نیناکاوا لبخند زد و مرد.


برچسب ها: ذن ، کوان ،

دنبالک ها: The True Path ،

تعداد کل صفحات: 5 1 2 3 4 5